يحيى دولت آبادى
246
حيات يحيى ( فارسى )
نظام الملك ميگويد ما با جمعى از امراء اتحاد كردهايم حالا هم كه رفقاى ما صلاح دانسته و داخل اين كار شدهاند البته من هم از آنها مخالفت ننموده به منزل عضد الملك خواهم رفت نمايندهء محترم در ضمن صحبت شرح ملاقات خود را با امير بهادر جنگ نقل مىكند و ميگويد درباريان در خط صلح و سلامت قدم نميزنند خداوند عاقبت را بخير كند خلاصه روز شنبه امراء ميروند به منزل عضد الملك اما هيچيك از آنها جرأت نميكنند اصل مقصد را بيان نمايند و همه در پرده صحبت ميدارند مگر علاء الدوله كه گاهى در ضمن صحبت به خرابى كار دربار اشاره مينمايد پاسى از شب يكشنبه رفته كاغذى از معتمد خاقان بنگارنده ميرسد نوشته است وضع اينجا بد است عنوانى از اصل مطلب نميشود كاش كسى كه مطلب را ميتوانست ادا كند ميآمد و صحبت ميكرد در آخر كاغذ مينويسد « المستغاث بك يا يحيى » ديدم در آنوقت شب كسى نيست آنجا برود و من خود صلاح نميدانستم شركت نمايم يكى بملاحظه اينكه بنابراين بوده است غير از چند نفر امراء كسى آنجا نرود و نميخواهم خود بر خلاف پيشنهادى كه دادهام رفتار كرده باشم و ديگر آنكه شاه از من دلتنگ بوده و از قصه خانه علاء الدوله و مذاكرات كه شده بتوسط شاهزاده مؤيد السلطنه به صورتى آگاه شده است كه بر كدورت او افزوده شده در صورتى كه من هرچه گفته و هرچه كردهام بر صلاح شخص او و صلاح مملكت بوده است نميخواهم بيشتر از اين بدون جهت او را از خود دلتنگ سازم چنان كه ميرزا رضا خان مؤيد السلطنه گرانمايه وزير عدليه كه يكروز پيش بواسطه مخالفت شاه و درباريان استعفاء داده است نقل مىكند در آخرين جلسه كه با وزراء نزد شاه رفته است شاه را از نگارنده بىاندازه مكدر ديده و ميگفته است فلانى امراء و رجال دولت را واداشته است بر ضد من در خانه عضد الملك اجتماع نمايند و هم بنظام السلطنه رئيس الوزراء اعتراض ميكرده است كه چرا دشمن مرا دفع نميكنيد نظام السلطنه تصور ميكرده است مراد شاه از دشمن خود ظل السلطان است ميگويد قربان چاكر نميتواند بله قربان بوده باشد ظل السلطان دشمن اعليحضرت نميباشد جواب ميدهد مرادم ظل السلطان نيست رئيس الوزراء ميگويد شاه كه از كسى نميترسد